X
تبلیغات
DISTURBIA

DISTURBIA

wishing nothing but good things for you

خداحافظ

سلام

خوبين خوشين؟؟؟

اومدم يه خبر بد و در عين حال خوشال كننده بهتون بدم.

دارم ميرم و بدبختانه رفتن اين بارم كاملاً جدي و هميشگيه!! آخه دستور از مقامات بالا رسيده ( مي دونين كه منظورم كيه!؟؟)

اگه خوبي ازم ديدين فراموش كنين و اگه بهتون بدي كردم يادتون نگه دارين تا هروقت منو ديدين بزنينن چشمو درآرين.

با اينكه وبم پر از چرت و پرت بود ولي لطف كردين به وبم سر كوبيدين. مرسي...

اي خدا فقط مي خوام بدونم اگه اين فشار سياسي خانوما نبود چي ميشد؟؟( هيچي من الان وب مسخره مو در زمينه ي چرت و پرت داشتم). من مخلص فشار سياسي ام هستم.

اين جوريمو نيگا نكنينا!!! چن تا از دانشگاهاي دولتي و چن تا از شركت هاي تجاري معتبر ازم خواستن تا برم سايتاشونو به گند بكشم پرش كنم از چرت و پرت.

مي دونم الان خوشالين كه طرف داره ميره  و تو دلتون عروسيه كه به به از دست اين ديوونه خلاص شديم ( عمراً)

خيلي حرف برا گفتن دارم ولي چون مهمون داريم بايد برم كباب بخرم( آخ جون كباب ). البته اگه راستشو بخواين دليلش كباب نيست( چون من به پوست كله م علاقه مندم از گفتن خيلي چيزا خودداري ميكنم)

چيه بچه؟؟ چرا داري گريه مي كني؟؟ مگه نگفتم از اين احساسي بازيا خوشم نمياد؟؟؟!!! جم كن اون آب دماغو!!!

بس ديگه بهتر برم و بيشتر از اينن چرت و پرت ننويسم...

به هرحال اميدوارم روزاي خوشي در پيش داشته باشن و شاد و سلامت و زير سايه ي خداي مهربون باشين( تو رو خدا نمازم بخونين خيلي خوبه)

به اميد روزاي بهتر....

مخلص شما :سام(سامان)  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 7:5 PM  توسط Kale  | 

یه آپ از سر بیکاری

سلام عليكم خدمت گل دخترا و آقا پسرا

اومدم تا دوباره وبلاگ پر محتوامو در زمينه ي چرت و پرت آپ كنم. خيلي سعي كردم يه مطلب به درد بخور آپ كنم ولي متأسفانه چيزي پيدا نكردم.(مث هميشه)

آقا امروز خواهر بنده نرفته بيمارستان سركار ! از صب تو مدرسه تو فكر اين بودم چه جوري وقتي ميام خونه حال اين جوجه دكترو بگيرم. آخرش به اين نتيجه رسيدم كاريش نداشته باشم تا حداقل اين شب يلدايي آشتي باشيم و اين دختره لوس باهام قهر نكنه! (ولي خداييش خيلي دختر خوبيه!!)

امشب خونه عمو بزرگه دعوت داريم. همه فاميل مي خوان جمع شن و مث هميشه طبق سفارشات مامان بايد خيلي رسمي و مؤدب و خلاصه عين پسراي گل رفتار كنم. دليلشم اينه كه اين دختر خانوماي فاميل زيادي به بنده حقير لطف دارن و چون من و خونواده م به مسائل شرعي پايبنديم سعي مي كنم طوري رفتار كنم كه سرانجام كار خدايي نكرده دل كسي نشكنه و پشيموني و گناهي در كار نباشه.

داشتم ميگفتم امشب كه همه خونه ي عمو بزرگه ايم برا خودش يه تايتانيكه حسابيه! تو فكرشم گزارش آزمايش شيمي رو بهونه كنم و نرم ولي مگه مامان بنده اجازه ميده؟؟؟ پوست سرمو با يك عدد كارد تيز ميكنه!

اين خاله بزرگه ام دعوتمو كرده ولي نمي دونم چرا نميريم اونجا؟؟ اونجا با پسر خاله ها راحتيم و ديگه احتياجي به آقا بودن نيست. حالا ببينيم بلكه معجزه اي شد و اين مامان گرامي نظرش عوض شد و رفتيم خونه خاله! من كه اينجوري ميگم فك نكنين تصميماي خونه ي ما به عهده ي مامان جونه ها!!!!!!!!! نه!!! كلاً مرداي ما عادت ندارن زير بار حرف زن جماعت برن فقط سعي ميكنن به زنا ميدون بدن تا يه خودي نشون بدن(اگه مامانم خدايي نكرده زبونم لال اين يه خطو بخونه چن شبي رو بايد خونه ي دوستان باشم)

آقا راستي يكي از اين علما مرده خدا رحمتش كنه اسمشو نمي دونم ولي انگار بچه گلي بوده وفاتشو بهتون تسليت ميگم.

بله داشتم ميگفتم..... كجا بودم.... فكر عصبانيت مامانم كه ميشه همه چي يادم ميره بس كه من مامان نترسم!

كي گفته مامان شاغل خوبه؟؟؟ من اعتراض دارم بابا ما تو حسرت مونديم يه روز غذا رو داغ داغ بخوريم. چون مامان بنده شاغل هستن و ظهرا خسته ان و نمي تونن غذا رو بپزن! برا همين غذا رو از شب قبلش مي پزه و فردا ظهر گرمش ميكنه تا بزنيم به بدن!

حالا خدا نصيب گرگ بيابون نكنه گاهي اوقات به من ميگه غذا درس كنم. ميگه خوبه ياد بگير فردا يه كمكي به خانومت بكن اون بيچاره كه خدمتكارت نيست( با اين اوضاع من خدمتكار خانومم ميشم حالا ببين). آره داشتم ميگفتم... اولين باري كه به من گفت پلو درس كن تابستون همين سال بود. آقا كلي توضيحات داد و كلي سفارش كرد و رفت اداره! حالا بعدش يه بار ساعت 9صب و يه بارم ساعت 1 ظهر زنگ زد و دوباره طرز پخت پلو رو گفت. ساعت 2 بود آبو گذاشتم جوش بياد تا برنجو بريزم توش. حالا بعد ريختن يادم رفته بود نبايد زياد بذارم رو گاز بمونه و زود بايد آبكشش كنم. هيچي ديگه رفتم بعد 15 ديقه اومدم ديدم بس كه اين طفلك جوشيده برنجا دارن از سوراخ در قابلمه ميزنن بيرون. كسي نميدونست فك ميكرد آتش فشان برنج اونجا فوران كرده! هيچي ديگه غذاي نازنينم خراب شد و مامن اومد و تنبيهم كرد كه بايد هر چن روز يه بار پلو درس كنم تا غذا پختن ياد بگيرم. حالا ديگه آشپز قابلي دشدم و تقريباً جز قرمه سبزي همه چي بلدم بپزم!

آخه يكي نييست به اين مامان ظالم من كه الهي قربونش برم بگه آخه زن... مردو چه به اين كارا!(البته هركي بخواد اينو بهش بگه عين اينه كه داره خود كشي ميكنه!)

آره بابا ... نميدونم چي شد بحث به اينجا كشيد. ديگه ادامه نميدم هرچي بيشتر بگم بيشتر حرص ميخورم و زودتر پير ميشم.

آرزو ميكنم شب يلداي شاد و خاطره انگيزي داشته باشين!

فعلاً....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 2:28 PM  توسط Kale  | 

سلام دوباره اومدم

بابا سلام رفقا!!!

یه خبر ناامید کننده براتون دارم من دوباره اومدم تا آپ کنم

از این به بعد دوباره مجبورین آپای چرت و پرتمو بخونین و گوشته تنتون آب شه!!  

فعلاْ..

.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 10:23 PM  توسط Kale  | 

DISTURBIA

خیلی کارا میخواستم بکنم ولی بیخیالش...

ashly از دستم بدجور ناراحته دیگه دل و دماق هیچ کاریو ندارم

راستی دیگه نیستم

خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 3:21 PM  توسط Kale 

در مورد همه چی

ســـــــــــــــــــــــلام

چطورين؟؟ دماغا چطورن؟؟ چاق شدن؟

 اِ... چي شد؟؟ حالا چرا گريه مي كني؟؟؟ دلت برام تنگيده بود؟؟؟

دوباره اومدم تا آپ كنم اونم در حاليكه از سرما دارم يخ ميزنم.( نه اينكه آپ كردن از نون شبم واجب تره)!!!! حالا از سرما بگذريم اين آب دماغ داره هي مياد پايين! راستش شكمم پر شد بس اين آب دماغو كشيدم بالا. فك كنم تا چن روز غذا احتياج ندارم چون شيكمم پر از....

آهان... راستي مشكل كي بردمو حل كردم. آخه چن وقت پيش خواهرم ميخواست با كامپيتر من تايپ كنه منم برا اينكه اذيتش كنم  چسب ريخته بودم لاي كليدا برا همين تايپ كردن باهاش واقعاً سخت بود.( ميگن چاه كن ته چاهِ همينه ديگه!!) بدبختي منم اصلاً يادم نبود لاي كليدا چسب ريختم. يهو يادم افتاد و مجبور شدم با قيچي دور كليدا رو از چسب پاك كنم.

كلي حرف برا نوشتن داشتم كه الاان هيچ كدوم يادم نيست! به نظرتون چيكار ميتونم بكنم؟؟؟

  1. همينن جا تموم كنم و ديگه ننويسم
  2. فك كنم تا يادم بياد چي ميخواستم بنويسم
  3. اصلاً ننويسم
  4.  با پررويي تمام به نوشتن چرت و پرتام ادامه بدم

 

البته به نظر من بهتره كه راه چهارمو انتخاب كنم و از هرچي كه به ذهنم ميرسه بنويسم تا شما از وبلاگ من بهره ببريد(؟؟؟؟)

راستش خوابم پريده و هي ميخوام بنويسم. بدبختي اينه كه نمي تونم از كتاب چيزي رو كپي كنم آخه تو كدوم كتاب ميتونم چيز درست و حسابي پيدا كنم كه وبلاگ من بياد؟؟ از نوشته هاي احساسي م خوشم نمياد برا همين مجبورم به اين مغز يخ زده م فشار بيارم تا بلكه بتونم چيزي بنويسم.

كاش ميشد يكي از اين كتاباي كمك آموزشي ( گام به گام و منتشران و معلم را به اين ور و اون ور و خلاصه هر جا ببريم) برا وب بود اون وقت الان براتون آپ ميكردم تپل!!! كه برين حالشو ببرين! ولي اصولاً چون من آدم انعطاف پذيري هستم خودمو با شرايط وفق ميدم و خودم آپ ميكنم.

واي... دو ساعته به ذهنم فشار آوردم حالا تازه شده يه ذره!

ولي به كوري چشم اهريمنان ادامه ميدم تا چيز به درد بخوري به ذهنم برسه.

بذا براتون يه جوك تعريف كنم:

روز عروسي پسره متوجه ميشه شورت ( خواهرا ببخشيد)نداره !!!مامانش ميگه تا تو بري حموم من برات شورت آماده ميكنم( روم قهوه اي) مامانش براش يه شورت مياره تا بپوشه. پسره شورته رو ميپوشه  ميره دنبال عروس و بقيه ي مراسم...

شب كه عروس و دوماد ميرن خونه شون پسره شلوارشو ميكنه و ميندازه كنار و يهو مي بينه عروسه غش كرد. عروسو ميبرن بيمارستان و ازش ميپرسن آخه چي شد غش كردي ميگه: وقتي شلوارشو كند ديدم رو شورتش نوشته وزن خالص 50 كيلو گرم!!!!!!!!!!!!!( پارچه شورتش كيسه برنج بوده)

اَه.. اَه ... چه جوك يخي بود. اصلاً همون بهتر آپ نكنم.

عرضم به خدمت خواهرا و برادرا شاعر ميگه... ميگه... شاعر هيچي نميگه!

تا حالا دقت كردين كه زندگيمون چقد قشنگه؟؟؟؟ جداً ميگم. ولي ما هيچ وقت ازش بهره نمي بريم. انگار بلديم فقط بگيم همه چيز بد و غيرقابل تحمله. مثلاً خود من بس كه اين آبجي بزرگه رو اذيت ميكنم بيشتر وقتا دلم براش ميسوزه!!! آخه بيچاره چه گناهي داشته كه خواهر من شده. البته اينم بگم كه خواهرم دكتره!!!( ربطي داشت؟؟)

من خيلي دقت كردم آدمايي خوشبختن كه از زندگيشون لذت ميبرن و اين خيلي خوبه. لذت بردن از زندگي يعني شكر خداي مهربون. خدام شكرگذاري ما بنده هاشو دوس داره!!

خيلي فك كردم خدا منو برا چي آفريده؟ آخرشم جوابشو پيدا كردم:

1. اذيت كردن خواهرم

2.اذيت كردن مامانم

3. كلاً اذيت كردن همه

4. منو آفريده چون با نمكم

5.همه رو دوس دارم

6. شيطونكم

7. مردم آزار نيستم ولي خواهر بيچاره مو عوض همه اذيت مي كنم.

8. فك كنم خدا با خواهرم لج كرده بوده كه منو آفريده تا حال اين دخترو بگيرم

9.خدا منو آفريده تا همه كفشا و شلوار جيناي دنيا رو بخرم( عاشق كفش اسپرت گرون و شلوار جينم)

10. پولاي والدين محترمو بريزم دور

11.ركورد sms زدن دنيا رو بشكنم

و...

ولي اينم ميدونم عجيب ترين مخلوق خدا منم. اينو همه ميگن كه واقعاً عجيب و غريبم. خصوصياتم طوريكه اصلاً شناختن من ممكن نيست! با اينكه كاملاً واضحه ولي بيشتر دوستاي بلاگفا ازم ميپرسن دخترم يا پسر؟؟ دليلشم اينه كه واقعاً آدم عجيبي ام!!! ولي در كل هرچي هستم واقعاً خودمو دوس دارم!!!!!!!!!!!( دشمناي گلم حالا برين حالشو ببرين)

تا حالا هيچ وقتم دشمن نداشتم. هميشه همه خوبيمو ميخواستن. كسايي كه بهم و به شخصيتمو به داشته هام حسودي ميكنن ادعاي دشمني با منو دارن.

فك كنم زيادي از خودم نوشتم! راستي من متولد آبانم...17 آبان...

شما راجع به من چي ميفكرين عجيبم يا نه!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟

                                       

 

نکته مهم امتحانی: اسم مستعار من (kale) به صورت ( keyl) تلفظ ميشه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 2:39 PM  توسط Kale  | 

happy birthday

كلي سعي كردم آپ كنم ولي مشكل پيش اومد آخرش بيخيال شدم

فقط ميخوام تولدashly رو بهش تبريك بگم

مهربونم تولدت مبارك

 

اميدوارم خداي قشنگم هميشه مراقبت باشه

هفدهمين سالروز تولدت شكوفه بارون

تو هرگز بی من نمی مانی و این بهترین هدیه ی من به توست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 5:4 PM  توسط Kale 

کله پاچه

دوباره سلام

اومدم تا دوباره آپ كنم بلكه يكي دونفر بيان و بهم سر بزنن و دوباره اين وبلاگمم مث قبليا پر رونق باشه. حالا اولشه!!! شب دراز است و قلندر بيدار(ربطي داشت؟؟؟؟) حالا حالا بايد بنويسم تا بتونم بلاگ محبوبتونو اداره كنم. اشكال نداره تا دلتون بخواد صب مي كنم. البته اينم ميدونم بايد بلاگ جالبي رو براتون آماده كنم تا حالشو ببرين و گوشه چشمي ام ....

اول اينكه بگم صب كله پاچه رو زديم به بدن. خوشبختانه كله پاچه ي گوشفند بود نه چيز ديگه. بنده يه خواهر بزرگتر دارم (كه كاش نداشتم)!!! بله داشتم ميگفتم يه خواهر بزرگتر دارم كه كلاً با چشش گوسفند جماعت حال نميكنه! آخه بهش ميگم چشاي به اين خوشگلي!! چرا خوشت نمياد؟؟ مگه گوسي(گوسفند) دل نداره. از كجا معلوم چه گوسفندايي كه بخاطر اين چشا هلاك نشدن و خود كشي نكردن!!!!

خب كجا بودم... آهان ... خواهرم از چش گوسي خوشش نمياد!!! داشت كله رو تزريق ميكرد به بدن كه يهو بنده متوجه چشم گوسفند تو بشقابش شدم! گفتيم بذار يه حالي به خواهر بزرگترمون بديم... شروع كردم به تعريف كردن از چش گوسفد( كه مث يه تيكه گوشت سفيد بود) !!!

بيچاره خواهره نمي دونست چشمه گوسفنده. انقد از فوايد اون يه تيكه گفتم كه حريص شد زودتر بخوردش!!

هيچي ديگه... آقا چشه رو گذاشت تو دهنش و ....خدا نصيبه گرگ بيابون نكنه! فقط يهو  ديدم كه بشقابو پرت كرد هوا و شروع كرد به تف كردن تو ظرفشويي!! بيچاره انقد بالا آورده بود كه رنگ و روش پريد و حالام باهام قهره! ميگم آخه خواهر گرامي مگه من چي گفتم؟؟ فقط از خاصيتاش گفتم!! مگه چشم گوسفند خاصيت نداره؟؟؟؟؟؟ هيچي دايگه حالا يه ذره آبرويي م كه پيش خانواده ي محترم داشتمو ندارم.

بگذريم... خلاصه به اين نتيجه رسيدم كه ديگه هيچوقت به كسي خوبي نكنم حتي اگه خواهرمم باشه!!

جداً دقت كردين؟ اصلاً خوبي به هيچ كي نيومده! انگار وقتي خوبي ميكني جماعت ميفكرن كه ميخواي حالشونو بگيري( البته بيچاره ها حق دارن)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 1:1 AM  توسط Kale  | 

سلام من اومدم

سلام به دوستای گلم

خوبين؟؟ خوشين؟ سلامتين؟ دماغتون چاغه؟

عرضم به خدمتتون اين اولين آپ وبلاگمه!

تو بدترين شرايط دارم آپش ميكنم: نصفه شب ساعت ۲ و من از مهموني برگشتم وم واقعاً واقعاً خسته ام. كي برد كامپيوتر عزيزم گير كرده و مجبورم برا تايپ يه كلمه انگشتامو تا ته فشار بدم رو كليدا!! حالا از طرف ديگه هي مامانم ميگه بچه بگير بخواب

حالا اگه بهش بگم تو اينرنتم ميگه داري دنبال فيلم و عكس مستهجن ميگردي و اگه بهش نگم مياد و ...

از طرفي ام بوي مطبوع كله پاچه ي همسايه پيچيده اينجا! آخه نه اينكه جمعه ست بيچاره ها خواستن يه حالي به اين ور اون ورشون بدن. اشكال نداره اينطوري مجبومرن يه ظرفم به ما بدن

 به به...صبونه كله پاچه داريم. البته خدا كنه كله گوسفند باشه. آخه نه اينكه يه كمي ...تشريف دارن گفتم شايد يكي از جغله هاشونو سر بريده باشن و كله پاچه خر بدن دستمون

از طرف ديگه دل برا تختم تنگ شده و ميخوام بخوابم ولي هرجوري شده بايد اين پستو آپ كنم.

اين پست فقط جهت سلام و عرض ادب بود انشاا... روزاي بعد بيشتر بتونم بنويسم.

پس فعلاً...

شب خوش 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 2:37 AM  توسط Kale  |